مهدی عباسی مهر

نظراتم درباره علم، فناوری اطلاعات، فرهنگ و سیاست
خانه / اندیشه / انقلاب فرهنگي و دانشگاه اسلامي – ضرورت عبور از شعار
Avatar for مهدی عباسی مهر

انقلاب فرهنگي و دانشگاه اسلامي – ضرورت عبور از شعار

از بهمن ۱۳۵۷ تا فروردين ۱۳۵۸ و از شهريور ۱۳۶۲ تا آذر ۱۳۶۳ و از دهه شصت تا حال حاضر، وقتي نگاه‎مان به صفحات فرهنگ، هنر، انديشه و… روزنامه ها و هفته‎نامه ها مي افتد، همه را نقد مي بينيم. نقد نابه‎ساماني هاي فرهنگي، كمبودها و سوء مديريت‎ها؛ و جالب آن كه تيتر اكثر مطالب‎شان شبيه به هم است. «انقلاب فرهنگي تهديد يا فرصت»، «دانشگاه اسلامي، بايد ها و نبايدها»، «چرا تصفيه اساتيد سكولار» و يا تكرار مكررات سخنان ديگران. امام عزيز سفر كرده‎مان مي فرمايند: «برويد وحدت حوزه و دانشگاه كنيد» ما هم واگويه مي كنيم و فرياد مي كشيم كه برويم با حوزه وحدت كنيم؛ و يا رهبر فرزانه انقلاب مي گويند «جنبش نرم‎افزاري» ما هم مي گوييم… و معلوم نيست كه چه كسي و يا كساني بايد عمل كنند به اين راهبردها!

گويا كار من و شما و امثال ما شده است كه قلمي بچرخانيم، كاغذي سياه كنيم كه بعضا تعداد صفحات جريده‎مان بيشتر شود و يا خود را از عذاب وجدان نسبت به درد واقعي جامعه دانشگاهي كشورمان خلاص كنيم.

با همه اين نق‎زدن ها، ديگر نمي خواهم به رسم ديگران بگويم كه همه بدبختي ها از آن موقع شروع شد كه دانشگاه‎هايمان مثل لباس پوشيدن‎مان، با چشم و هم‎چشمي ساخته شد؛ و چون فلان كشور دانشگاه داشت، ما هم بايد دانشگاه داشته باشيم و يا اگر مي خواستيم تجددمان را به رخ ديگران بكشيم، سه چهار تا حرف قلمبه غربي را به زبان مي رانديم؛ بلكه مي خواهم بگويم در حقيقت عقب‎افتادگي و غرب‎زدگي ما در ايران از آن‎جا شروع شد كه مردم‎مان براي گزينش راه و رسم زندگي‎شان ميان معمم و مكلا مردد شدند. از يك سو، جمع مكلا به‎واسطه رشد مادي غرب و حمايت ويژه آن‎ها از خود، خط و نشان جدي براي مدارس ديني مي كشيدند و از سوي ديگر، عدم تحول در مدارس ديني باعث شده بود كه مردم براي رفع نيازهاي خود به سوي متجددان بروند.
مردمي كه تا ديروز تمامي نيازهاي خود براي پيشرفت مادي و معنوي را از مدارس ديني طلب مي كردند، اين‎بار با پديده‎هايي مواجه مي شدند كه روز به روز از توجه به اصالت خويش دور مي‎افتادند. مدارس ديني كه تا مدتي محل رجوع علوم روز زمان خود بودند و در كنار فقه و اصول، رياضيات، پزشكي، نجوم، معماري و ده‎ها رشته ديگر در آن تدريس مي شد، به‎واسطه جبر پادشاهان نالايق زمانه و عدم توجه اساتيد حوزه، در توليد علم با توقف و يا كندي روبه‎رو شدند و از سوي ديگر، با ايجاد مراكز تازه اين پايگاه را تضعيف كردند.
گفتند: دارالفنون ايجاد كرده‎ايم، پزشكي و مهندسي را اين جا بخوانيد؛ اگر تمايل به علوم انساني داريد، به مدارس ديني برويد. سپس دانشكده ايجاد كردند و گفتند: چه معني دارد كه علوم اجتماعي خود را در دين بيابيد، وقتي جامعه‎شناسي هست! روان‎شناسي هست! حقوق هست! فلسفه هست! آن هم كپي شده از تمدن پيشرفته غربي! پس جوانان به سوي دانشگاه بياييد كه اگر مي خواهيد همچون آلمان، انگليس، آمريكا ابرقدرت شويد! و يا شهره شويد و ميزي در اختيار شما قرار گيرد! رمزش در پيروي از مكتب شرق و غرب است!
كمي بعد و با همين استدلال هاي قلدرمآبانه ادعا كردند كه ديگر حوزه مي خواهيم چه كار؟! مدارس ديني را تعطيل و مظاهر آن را حذف و عالمان را خلع لباس كردند كه البته اين‎چنين تصميماتي از سوي فرد بي‎سوادي مانند رضاخان آن‎چنان دور از ذهن نبود.
از آن زمان بود كه موجبات تيره‎بختي ملت ايران فراهم شد؛ حتي پس از كنار رفتن رضاخان قلدر و رفع انسداد فيزيكي از مدارس ديني و تأسيس مدارس و دانشگاه هاي نوين به سبك غربي، شاهد آن بوديم كه حوزه وجود داشت، حوزوي فعال بود، اما حوزه فاقد تحول و دانشگاه فاقد بنيان هاي اجتماعي ايراني و اسلامي؛ لباس مردمان غربي و كلمات انگليسي و فرانسوي لقلقه زبان‎مان شد. چراكه دانشگاهي كه حتي ساختمان آن را هم آلمان ها براي‎مان ساخته بودند، به ما گفته بود كه پيشرفت در ايران در تبعيت از غرب خلاصه مي‎شود. در اين زمان طبيعي بود كه در حوزه و دانشگاه اگر كسي هم اين شكاف و خطر بزرگ را در‎مي يافت و فرياد مي زد، كسي صدايش را نمي شنيد، كما اين‎كه امام خميني(ره) در سنين جواني‎شان به اين مسئله بارها اشاره كرده بودند.
اما به مصداق عبارت مشهور «عدو شود سبب خير اگر خدا خواهد»، ظلم پهلوي و ديكتاتوري محمدرضا و سردمدارانش در غرب از يك سو و وجود شخصيت برجسته و بي‎بديل امام خميني(ره) و محبوبيت ايشان به‎واسطه مقابله با ديكتاتوري و استعمار از سوي ديگر، باعث شد كه دانشگاه و حوزه تحت تأثير عمق درايت و رهبري ايشان قرار گرفته و همين امر باعث نزديكي و قرابت ميان اين دو نهاد توليدكننده فكر در كشور شود. به‎طوري كه روشنگري امام باعث شد تا مكلا و معمم وارد مبارزه با رژيم پهلوي و اربابانش شدند، به‎گونه اي كه مطهري، شريعتي، مفتح و… همگي از خاستگاه مبارزاتي اسلامي مي گفتند و اسلام را صاحب برنامه براي اداره زندگي مي دانستند. اين وحدت در سايه مديريت امام راحل، و همچنين وجود دشمني همچون دژخيمان پهلوي تأثير بسيار شگرفي در شكل‎گيري انقلاب داشت. حسينه ارشاد و مسجد دانشگاه تهران محل اظهار نظر اين دو قشر شد و فضا داشت تا بدان‎جا مي رفت كه يك انقلاب فرهنگي پيش از پيروزي انقلاب اسلامي در دانشگاه ها شكل گيرد.
اما…! امروز چه بايد گفت؟
به‎نظرم اگر قرار باشد خائن‎ترين اشخاص و گروه ها در مقابله با ملت ايران را معرفي كنيم، در كنار گروهك‎هايي مانند مجاهدين خلق (منافقين) بايد به دو گروه ديگر هم اشاره كرد، يكي از اين گروه ها آن كساني هستند كه موجبات اختلاف در حسينيه ارشاد و جدايي شهيد مطهري و شهيد مفتح با دكتر شريعتي را فراهم كردند و اين اجماع تازه شكل گرفته ميان حوزه و دانشگاه را بر هم زدند و ديگري گروهك فرقاني كه انديشمندان برجسته حوزه و دانشگاه همچون، آيت ا… مطهري و آيت ا… دكتر مفتح را به شهادت رساندند. به اعتقاد من اگر اين دو اتفاق نمي افتاد وضع ما در حوزه، دانشگاه و در جامعه هرچه بود، بهتر از شرايط كنوني بود كه رهبر فرزانه انقلاب بيايند و از روند توليد علم در رشته هاي علوم انساني و علوم اسلامي گلايه كنند. اگر كمي به عقب بازگرديم و عملكرد خويش را واكاوي كنيم، خواهيم ديد وقتي استاد مطهري را به شهادت رساندند و امام فرمودند به كتب و تفكرش مراجعه كنيد، و ما به اين توصيه عمل نكرديم؛ مفتح را به شهادت رساندند؛ امام فرمودند وحدت حوزه و دانشگاه را دريابيد و ما روز به روز نسبت به هم بدبين‎تر شديم، به‎جاي تبادل در حوزه هاي نظري مشترك، دو جبهه مستقل و منفك بنا نهاديم و هركدام‎مان بر طبل خود كوبيديم. دست آخر هم انقلاب فرهنگي را كليد زده و عذر هر چه دانشجو و استاد سكولار و وابستگان به گروهك ها را خواستيم؛ به‎زعم خود، تحولي در كتب درسي ايجاد كرديم و باز در عين ناباوري از ميان نيروهاي انقلابي خود كه به دانشگاه فرستاده بوديم، همان ها را بعد از ۱۰ – ۲۰ سال سكولار ديديم. دانشجوي پيرو خط امام ما، فلسفه را در غرب مي ديد، نظام اجتماعي ايران را با نظم غربي مقايسه مي كرد، الگوي پيشرفت كشورش را با نسخه بانك جهاني مي نوشت و اگر تا ديروز پرچم آمريكا را در برابر لانه جاسوسي به آتش مي كشيد، امروز نمي توانست نفرت خود را از واژه مرگ بر آمريكا پنهان كند.
اما زماني كه ما وارد دهه سوم انقلاب شديم و فضاي دانشگاه ها و حتي حوزه ها را ديديم، با چهره هاي سكولار رشد يافته در فضاي جمهوري اسلامي روبه‎رو شده و بر اساس ملاحظات آنان شروع به نظريه‎پردازي كرديم، آن هم چه نظراتي! اوج اين نظرات بعضا بي‎اساس – كه بعدها مشخص شد از سوي برخي چهره هاي سكولار مستتر در حوزه فكري جامعه منتشر مي شد – مربوط به استحاله دانشجويان و اساتيد علوم انساني بود. منتقداني كه مي گفتند «دانشجويان و اساتيد ما تحت تأثير تفكرات غرب قرار گرفته‎اند، و اين به دليل عدم نظارت ماست.» آخر در ذهن خود هم تصور نمي كردند كه استحاله زماني مي تواند صورت بپذيرد كه ما و شما براي دانشگاه خود كاري كرده باشيم، سياست‎گذاري براي رشته هاي علوم انساني خود انجام داده باشيم، آينده اي روشن براي فارغ‎التحصيلان آن ترسيم كرده باشيم و سطحي قابل قبول از مبادلات فكري ميان دانشگاه و حوزه ايجاد كرده باشيم.
وقتي ما در برخي از اين وظايف‎مان كم‎كاري كرده‎ايم و يا بعضي ديگر را به كل به فراموشي سپرده‎ايم، مي توانيم بگوييم كه دشمن رشته هاي ما را پنبه كرده است! اصلا آيا ما رشته اي تنيده‎ايم كه دشمن بتواند آن را پنبه كرده باشد؟! يا اين كه دانشجويان‎مان را با بودجه بيت‎المال در دانشگاهي كه هنوز تحولي در آن رخ نداده به يك استاد غرب‎زده تبديل كرده‎ايم. دانشجويان‎مان با خواندن جزوه توليدي ۳۰ سال پيش اساتيد و منابع درسي ۵۰ سال گذشته و كتب بعضا ضعيف اسلامي در دانشگاه در مسيري مي روند كه ديگر نياز به حمله غرب نيست و با اين اوصاف آن‎چنان گوي سبقت را از غرب ربوده‎ايم كه دشمن فقط با اهداي بورس به نخبگان، ماحصل توليد ما را فرآوري مي كند و به‎خورد خودمان مي دهد.
آن وقت دانشجو، استاد سكولار مي شود، غرب‎زده مي شود، منش و رفتارش، آمال و آرزوهايش در غرب ظاهر مي شود و اگر هم مذهبي باشد، هرگز ورود دين را به حكومت نمي پذيرد، هرچند كه اصل اين بحث فقط مربوط به دانشگاه نمي شود و متأسفانه حوزوياني هم دچار درد دانشگاهيان شده‎اند.
با اين اوصاف، مسئله اي كه بيش از ساير مطالب بر سكولاريزه كردن دانشجويان و فارغ‎التحصيلان علوم انساني اثر مي گذارد، آن است كه توليدات آنان (با توجه به غير‎بومي بودن) با عدم استقبال افكار عمومي مواجه مي‎شود. اين كه چرا توليدات جامعه‎شناختي من محقق علوم انساني، جايگاهي در منبر واعظان ندارد و نمي توانم توليدات خود را به‎طور مستقيم به‎دست مردم برسانم، يا به عبارتي چرا چرخ‎دنده هاي موتور محرك دانشگاه به چرخ‎دنده هاي جامعه مرتبط نمي شود تا به تحول بينجامد؟ طبيعي است كه چرخ‎دنده هاي توليدات غربي دانشگاه ها در ايران در مقايسه با جامعه ايراني، با ISI غرب همراه‎تر خواهد بود و عاملي مؤثر در رشد توليدات غرب در حوزه علوم انساني خواهد شد. آن‎گاه حق مي دهيد كه تعداد مقالات ISI و مهاجرت روزافزون دانشجويان به غرب را در پي داشته باشد. چراكه فردي كه در محتواي غرب رشد يافته است، چشم‎اندازي براي ادامه رشد خود (هرچند غلط) در غرب مي يابد (هرچه باشد بهتر از آن است كه در سر درگمي به‎سر ببرد).
حال چه اكسيري مي تواند دواي درد اين مشكل بزرگ باشد؟ چه مي توان كرد كه دانشگاه و حوزه دست از پا فشاري و مواضع سرسختانه غلط خود بردارند. چه مي توان كرد كه حوزه حداقل مانند دانشگاه مدرك‎گرا نشود؟! نظر حقير كه روزي در جمع دانشجويان بوده‎ام و زماني هم‎مبحث دوستاني حوزوي، آن است كه در ابتداي امر بايد همگي ضعف هاي خود را بپذيريم؛ فرقي نمي كند دانشگاه، حوزه، شوراي عالي انقلاب فرهنگي و… همگي در ايجاد چنين فضايي مقصر هستند. پس نبايد به دنبال متهم كردن همديگر گشت. دوم آن كه دانشگاه ها و حوزه هاي علميه ما نيازمند يك انقلاب بزرگ و تحول جدي هستند، انقلابي كه با حكم و دستور مسئولان به واقعيت نخواهد رسيد. اين تحول بزرگ به‎واسطه بيداري دانشجويان و طلاب روي خواهد داد. همان تحولي كه بارها رهبر فرزانه انقلاب در ديدارشان با مدرسان حوزه علميه و اساتيد دانشگاه و دانشجويان و طلاب، آن را متذكر شده‎اند. اگر دانشجويان نسبت به مطالبي كه در كلاس هاي درس به آن‎ها آموزش داده مي شود، طرح سئوال و شبهه كنند و سطح توقع خود را بالاتر از آن چه كه غرب براي آن‎ها به تصوير كشيده است، ترسيم كنند، يقينا به خودي خود فضاي تحول از ميان دانشجويان به اساتيد منتقل شده و شرايط را براي انقلاب فرهنگي واقعي در دانشگاه ها مناسب خواهد كرد. البته مي توان همين مسير را براي ايجاد تحول در حوزه هاي علميه متصور بود و تحول واقعي را ايجاد كرد. تشكل هاي دانشجويي و طلاب در ايجاد جنبش تحول در حوزه و دانشگاه مي توانند نقش به‎سزايي را ايفا كنند. سوم آن كه بايد اساتيد (به‎ويژه دانشگاه) را در بطن جامعه درگير كرد، مدينه فاضله علوم انساني براي دانشگاه هاي ما، آن است كه در مساجد، اساتيد دانشگاهي بتوانند توليدات ارزشي و اسلامي خود را به جامعه ارائه دهند و نظريات فلاسفه ما ريشه در كلام قرآن و فرهنگ والاي ايراني داشته باشد. به‎گونه ديگر، توليدات دانشگاهي ما در حوزه علوم انساني قابل درك و فهم براي جامعه شود.
و چهارم آن كه بايد براي مديريت توليدات علوم انساني در كشور تصميم‎گيري واحد صورت گيرد. تصميم‎گيري هاي موازي و بعضا متضاد و متناقض باعث تشويش در حوزه علوم انساني شده است. پس بايد شورايي مركب از نيروهاي خوش‎فكر، متعهد و متخصص بر رأس تصميم‎گيري هاي عالي در حوزه علوم انساني در حوزه هاي علميه و دانشگاه شكل گيرد. تصميم‎گيري هاي اين شورا بايد به‎گونه اي باشد كه دانشگاه و حوزه را به عنوان مكمل يكديگر مد نظر قرار دهد و تمام سعي و تلاش خود را براي ايجاد كانون واحد توليد علوم انساني در ايران به خرج دهد.
مخلص كلام آن كه با همه گفته ها و نقدهايي كه وارد شد، مي توانيم با افتخار بگوييم كه همانند بسياري از كشورهايي كه داراي پيشينه تاريخي هستند، فرهنگ ما تسليم غرب نشده است. فرهنگ ايراني و جمهوري اسلامي در طول ۳۰ سال اخير مرتبا در حال تلاش براي تحول بوده و تصميم‎گيري هاي ۳۰ ساله اخير مي تواند مؤيد اين بحث باشد. پس بايد اميدوار بود بر پيشرفت و تحول در انديشه. به اميد ظهور تحول‎گر ابناء بشر
دانشجويان‎مان با خواندن جزوه توليدي ۳۰ سال پيش اساتيد و منابع درسي ۵۰ سال گذشته و كتب بعضا ضعيف اسلامي در دانشگاه در مسيري مي روند كه ديگر نياز به حمله غرب نيست و با اين اوصاف آن‎چنان گوي سبقت را از غرب ربوده‎ايم كه دشمن فقط با اهداي بورس به نخبگان، ماحصل توليد ما را فرآوري مي كند و به‎خورد خودمان مي دهد

—————-

در همین زمینه:

نگاهي به مروجان علم سكولار /مهدي طوسي
حذف تنها راه نيست ولي يكي از راه هاست /مهدي طوسي
چگونه دانشگاه ها اصلاح مي شوند /عبدالله عبدالهي
كديور با جعل سند عضو هيئت علمي شد /محسن نيكبخت
زيرساخت ها مشكل دارند نه آدم ها /دكتر اردشير خزايي
بايد پاي يك انقلاب فرهنگي ديگر بايستيم /محمد رضايتي
پله پله تا اسلامي كردن دانشگاه /محمد افكانه
ضرورت عبور از شعار /مهدي عباسي مهر
اين جا ايران است بهار ۱۳۹۲ /اميد مهدي نژاد